تاريخ : شنبه 3 خرداد1393 | 8:23 | نویسنده : کلاغ سیاه
* خیلی راحت بگویم آرزوی نبودنت تمام وجودم را فرا گرفته است.

* وقتی باد و طوفان می اید احساس میکنم جایی، کسی پیامبری را آزرده.

همین



تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 10:18 | نویسنده : کلاغ سیاه
۱. " به سالی که نکوست از بهارش پیداست" هیچ اعتقادی ندارم، زیرا سال به جز بهار، تابستان و پاییز و زمستان هم دارد و هزاران چرخ دارد و می چرخد ... هزاران ساز دارد و می نوازد... الکی که نیست، اصلا کی این ضرب و المثل را ساخته؟!!!

۲. خداوندا!!! دنبال مرفین بودم دردم را تسکین دهد، ولی تو از هر مرفینی قوی تری... کاش ایمانم به قدر یک چسب مرفین بود ... شاید که تا به امروز زخمم التیام داشت.

۳. سمیه!!! تو و شوهر فلج الجسمت... عبرت دیگران بودی، هر چند برای تو شاید سخت گذشته باشد... اما آیا دیگران چیزی از تو و زندگی ات آموختند، حتی منی که چقدر بابت صبر و تحمل و حوصله ات نق میزدم . خداوند او را بیامرزد و به تو صبری به جمله صبرهایت بیافزاید تا فرزند یتیمت را بزرگ کنی.

۴. عید نزدیک است اما تو هنوز کینه های چندین ساله ات را از دل نشستی، باشد که این کینه ها روزی تو را آزاد یا خفه کند ...

۵. من یک هفته است ، گاهی حالم خوب است، گاهی بد... در هر دو صورت خدا را شکر میکنم که وقتی حالم خوب است، خوشحالم که سلامتم و وقتی حالم بد ، خوشحالم که موقعیت های بد عید را مجبور نیستم تحمل کنم، مثل آمدن مهمان ها، به زور مسافرت رفتن ها، روبوسی های بی علاقه... و موارد غیر قابل تحمل دیگر.... راستی خدا را شکر.



تاريخ : جمعه 16 اسفند1392 | 22:12 | نویسنده : کلاغ سیاه
ما را در کپر می نشاندی، اما کمی آرامش به ما میدادی...
باز آغاز شده دوران همان روزهای پر از آشفتگی و استرس... 
کی میخواهد تمام شود؟
شاید وقتی تو تمام شوی یا من... شاید
گاهی آرزویت میکنم نباشی تا از دست، اخم ها، فریادها، بد اخلاقی ها، تنفرت، بیزاری ات راحت شوم.
گاهی خدا را شکر میکنم هستی و وجود داری و سایه ات بالای سر من است... هرچند این دو بستگی به رفتار مهربانانه یا بی رحمانه ات دارد.
راستی امروز هم از آن روزهایی است که تو را دوست ندارم.
زیرا همچنان که حس بیزاریت را به من منتقل میکنی، قلبم شعور دارد و میفهمد و خوب میدانیم دل به دل همیشه راه دارد چه با عشق چه با تنفر...
متاسفم !


تاريخ : جمعه 25 بهمن1392 | 1:20 | نویسنده : کلاغ سیاه
میدانم که همه ما به پدرانمان دلخوشیم.
پدری که اگر نباشد بی شک ساختمان خانواده در هم میریزد.همه ما میدانیم،وقتی پدر نیست عجیب همه چیز در هم میریزد.
پدر شبانه روز کار میکند،زحمت میکشد،نگران است و غصه میخورد،و ما همه به او تکیه دادیم.
سوالی دارم و سوالم این است ما که به پدرانمان دلخوشیم و به او تکیه داریم،پدر به چه کسی تکیه میکند؟ 
میدانم این روزها پدرم همه ناراحتی ها را در خود میریزد. و ما مشکلاتمان را در روح و جان و ذهن و دل و دیده او میریزیم و چه بی خیال.


تاريخ : شنبه 19 مرداد1392 | 11:44 | نویسنده : کلاغ سیاه
این بار هم تمام شد ! صبح که برای نماز عید فطر می رفتم نه شاد بودم و نه غمگین ! اما دلتنگ بودم !

اعتراف می کنم برای اولین بار بود که چنین بودم، احساس می کردم یکی دارد خدایم را از من می گیرد، اما می گفتم :  خدا که در کنار توست !!!

شبیه روزهایی شده بودم که وقتی نوبت خداحافظی از عزیزی فرا رسیده بود و من دلگیر شده و احساس می کردم او دیگر نیست. اینبار فکر می کردم خدا با تمام شدن ماه رمضان از کنارم رفت و نیست.

باز خود را دلداری می دادم که خدا در کنار توست، همیشه ، همه جا ، در همه حال ... خدا از رگ گردن به تو نزدیکتر است، کسی نمی تواند او را از تو بگیرد، او خدای توست.

چقدر شیرین گذشت، چقدر با قرآن و او گذشت ... چقدر نزدیک بودم به او ....

خداوندا ! تو را سپاس که لیاقت آن را یافتم تا در مهمانی تو شرکت کنم!

 آیا من مهمان خوبی بودم اینبار؟!



تاريخ : یکشنبه 15 اردیبهشت1392 | 10:5 | نویسنده : کلاغ سیاه

گاهی هیچ چیز نیست، هیچ کلامی برای گفتن، هیچ کاری برای کردن، هیچ نگاهی برای دیدن، هیچ فکری برای نوشتن...

انگار هست و نیست، انگار نیست و هست...

میخواهی بنویسی اما کجاست قلم پر حرف؟! کجاست زمان پر وقت؟! کجاست اندیشه و کلمه و کاغذ؟!

کلمه ها می آیند، نوشتن نمی آید، انرژی می آید راه رفتن نمی آید.

می مانی چه بنویسی، از خودت سوال میکنی چرا ننوشتم؟! چرا دیرزمانی است قلم به دست نگرفتم؟!

قهر کردی؟! لج کردی؟! تنبلی میکنی؟! تو چه مرگ و میرت است؟! چرا نوشتن را رها کردی و چسبیدی به چیزهایی که روحت را تخلیه نمی کند؟! به درس هایی که دیگر به آن ها علاقه نداری و کاری که انرژی ات را گرفته و هیچ سودی برای تو ندارد، راستی نکند فقط زیان باشد آن کاری که می انجامی؟!

می آیی آشتی کنی، می آیی برگردی به اول، می آیی تکان بخوری اما باز دور شده ای از خودت، از گذشته های خودت....

میدانم گذشته هایت را دوست نداری حتی آن روزهایی که برای او می نوشتی، حتی آن روزهایی که عاشق بودی... میدانم از فردا هم می ترسی و امروزت را فقط با احتیاط زندگی میکنی.

تو را خدا بنویس، باز هم بنویس، شعری، کلامی، نثری، چیزی، ناچیزی بنویس.

بنویس اگر ادبیاتت هم خوب نیست، بنویس هرچند کلامت زیبا نیست... تو آرام میشوی، تو روحت نیازمند آرامش است. تو آرامش میخواهی، تو زندگی بی دغدغه و راحت میخواهی.

تو بنویس قول می دهم خداوند به تو باز قلم و کلمه ها را هدیه می دهد.



تاريخ : پنجشنبه 1 فروردین1392 | 23:35 | نویسنده : کلاغ سیاه
یک ضرب المثلی هست که میگوید:سالی که نکوست از بهارش پیداست

بهار ما که معلوم است، اما ....

 شعری دیگری هست که میگوید :

خرسند شدیم از اینکه امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد گفتیم از این نکته هزار نکته بیاموز

پس هنوز تابستان و پاییز و زمستانش ناپیداست.

چه بر ما خواهد گذشت و چگونه این سال جدید را کهنه می کنیم نامعلوم است.

از همین امروز دعا میکنم مثل همیشه که دعا کردم :

خداوندا همه بیماران را سلامت و سلامتی ما را محفوظ بدار.

خداوندا ما را ببخش و در این دنیا و دنیای آخرت بر ما رحم بفرما.

خداوندا آبروی ریخته شده را جمع کن و مراقب آبروی من و خواهرانم و دوستانم باش.

خداوندا این سال را برای من و خانواده ام و دوستانم و سال پربرکتی و پرهدفی و پرتکاپویی قرار بده.

آمین یا رب العالمین




تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند1391 | 11:47 | نویسنده : کلاغ سیاه
یازده ماه گذشت ...

بعضی ها دلشان شکست...

بعضی ها هم دل شکاندند ...

خیلی ها عاشق شدند و خیلی ها هم تنها ...

خیلی ها از بین ما رفتند و خیلی ها بین ما  آمدند...

زندگی بر خلاف آرزوهای ما گذشت...

چند روز بیشتر نمانده است، چند روز از همه آن خاطره ها !!!

آرزو دارم امسال سال خوبی در پیش داشته باشیم.




تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند1391 | 8:49 | نویسنده : کلاغ سیاه
وقتی یکی از نعمت های الهی از ما گرفته می شود یا یکی از بلاهای طبیعی بر ما نازل میشود، یعنی ما نسبت به آنچه داشته ایم ناشکری کرده و ناراضی بوده ایم، یعنی ما بد بوده ایم، بد کرده ایم و بد گفته ایم.

حالا باید دعا کنیم که خداوندا ما را ببخش و بارش برف و باران را از ما دریغ مدار.



تاريخ : جمعه 27 بهمن1391 | 22:30 | نویسنده : کلاغ سیاه

بی شک هر کسی تو را از من بگیرد، خدا را به جنگ او خواهم فرستاد.

و اگر تو، خودت را از من بگیری به یقین من هم خودم را از تو خواهم گرفت.

پس مراقبت زندگیمان باش همانگونه که من مراقب هستم.

ما با هم خوشبختیم.



تاريخ : چهارشنبه 11 بهمن1391 | 16:51 | نویسنده : کلاغ سیاه

وقتش بود باید می رفت و هیچ فرصت نخواست و رفت.

پدربزرگم را می گویم، خدا رفتنگان شما را هم بیامرزد. اولین رفته ای بود که جدی رفته بود.

چه ناگاه و بی خبر، چه معصوم و خودخواه رفت.

هنوز هم در بین خانواده با همه هیچ چیزش، همه چیز بود. پر از خواهر و بردار، پر از دختر و پسر، پر از زن و زن، پر از نوه و نبیره و نتیجه اما بی پدر و مادر، بی پدر و مادر، بی پدر و مادر

چه خوب یا بد ، هنوز خونش در رگ هایم جاری است، چه کار دارم که نبخشم؟ چه کار دارم که زیر آن همه خاک هنوز به او کینه داشته باشم؟ چه کار دارم که برایش نماز نگذارم و قرآن نخوانم؟!

میگویید مُرده پرستم!!! نه من هیچکس جز خدا را نمی پرستم، فقط این ذات میت است که دل بسوزاند.

میت ناخودآگاه مظلوم میشود ، به ذات پاکش بر میگردد، معلوم میشود روحش نیست، معلوم میشود مثل بچه ای که دنیا آمده و هیچ چیز نمی داند اینبار رفته و هیچ چیز نمی داند.

هنوز او از ماست و حالا یکی از ما رفت، یکی از ما رفتن را شروع کرد.

 روحش شاد



تاريخ : یکشنبه 1 بهمن1391 | 22:45 | نویسنده : کلاغ سیاه

گاهی احساس میکنم چقدر مادرم را دوست دارم...

کاری ندارم او چگونه است و چه رفتاری دارد ،‌همین که فکر میکنم اگر یک روز نباشد آسیب شدیدی می بینم برایم کافی است تا قدر او را بدانم و بیش از پیش دوستش بدارم.

خداوندا‍ ! سایه او را از سرم کمرنگ نکن و همیشه سلامتش بدار !!! (آمین یا رب العالمین)



تاريخ : سه شنبه 5 دی1391 | 0:4 | نویسنده : کلاغ سیاه

وقتی دشمنان اروپایی و امریکایی از هر سو به ملت ما فشار می آورند و با تحریم در عرصه های مختلف از جمله دارو قصد دارند ما را به زانو در بیاورند,وظیفه دولت و مسوولان است که در این میان به قشر مستعضف و نیازمند و نیز طبقه متوسط جامعه توجه بیشتری  داشته باشند و اجازه ندهند سنگینی این تحریم و تبعات منفی اقتصادی آن، مردم خوب و عزیزی را که بنیه مالی اندکی دارند از پای در آورد. مگر نه اینکه همین مردم شریف در همه صحنه های مبارزه با استکبارحضور داشته و دارند و بیشترین شهید و جانباز را تقدیم انقلاب اسلامی کرده اند؟
شهرستانی های محترم و مردم پاک روستا بالاترین و بزرگترین حق را برگردن جمهوری اسلامی دارند، بنابراین مسوولان کشور باید به قول معروف هوای آن ها را بیشتر از قشر متوسط به بالا داشته باشد.
        

مردم ما خوب و صبور و دوست داشتنی هستند که به ایران اسلامی عشق می ورزند و بارها ثابت کرده اند که حاضرند با جان و مال خود از این کشور و ارزش های اسلامی دفاع کنند. ما باید قدر این مردم بزرگوار را بدانیم و نگذاریم ذهن و فکر آن ها به جای خلاقیت و نو آوری به سمت مشکلات اقتصادی سوق پیدا کند و دچار سکون و یاس شود.

   همان جوری که صدها مامور و دوربین , مسول کنترل ترافیک و تخلفات رانندگی هستند و الحق و الانصاف خوب هم توانسته اند آمار تصادف و تخلف را در شهرها و جاده ها ÷ایین بیاورند،می توان مامورانی را نیز مسوول کنترل قیمت ها و گرانی بی رویه کالاها کرد. اگر مسوولان- بخصوص نمایندگان مجلس- سری به مغازه ها بزنند،خواهند دید که گرانی چقدر بیداد می کند و بعضی  از تولیدکنندگان هفته به هفته بلکه هر روز قیمت اجناس  خود را بالا می برند، بدون اینکه نظارتی بر آن ها باشد.

   یک آبمیوه ساده از 1200 تومان ظرف هفت- هشت ماه اخیر رسیده است به 3800 تومان!

این افزایش قیمت چگونه توجیه پذیر است؟ پنیر،نوشابه، شیرینی،بستنی،بلیت هواپیما و ده ها کالای دیگر با افزایش قیمت هفتاد- هشتاد درصدی عملا عرصه را بر مردم تنگ کرده اند و این در حالی است که حقوق کارمندان و کارگران در این چند ماه ثابت بوده است.

ان شاءا... که دولتمردان این مشکل بزرگ را حل کنند.

                                                                                                         محمدرضا مهدیزاده

سردبیر مجله روزهای زندگی و شاعر و نثر نویس ادبی

 پی نوشت: این نوشته از سرمقاله مجله روزهای زندگی ، نوشته محمدرضا مهدی زاده است.



تاريخ : دوشنبه 4 دی1391 | 9:30 | نویسنده : کلاغ سیاه
 امل هنوز هم به ورزش علاقه دارد و آخر توانست به بدنش انعطاف شدیدی دهد.

عاقبت در کلاس های کاراته موفقیت چشم گیری کسب کرد.

می گوید: من چه کم از دیگران دارم؟!

  نوال! اعتقاد دارد من نباید مثل پیرزن های دیگر لباس های غمگین بپوشم، او هنوز به دنبال شادی است.

سمت راستی خدمتکار اوست که متعجب شده است که نوال تغییر عقیده داده است. ( خیلی دلش میخواست خدمتکاری داشته باشد)

شیما رانندگی را به خوبی یاد گرفته است، برای خود ماشین گرانقیمتی خریده است و بین عرب ها خودنمایی می کند. " بعد بنات شهید"

 این هم فاطیما! عاقبت یک شاعر و نویسند بزرگ شد، آخر هم یک زن تنها شد، یک زن صبور و پر از آرامش.

از سمت راست : نوال – شیما – امل - فاطیما

آن ها همگی دارند با آلا چت میکنند.

نوال شادمان است که داریم با آلا چت می کنیم.

 شیما هنوز این جمع و دور هم نشستن ها را دوست دارد و متعحب و آرام دارد می بیند بزرگتر ها چه میکنند، مدتی از خانواده شوهرش خسته شده و به خواهرایش پناه آورده است.

امل خیلی جدی حرف و حدیث های آلا را جواب می دهد و به او می گوید که چگونه با همسرش زندگی کند و نگران نباشد که بلاخره من دارو ساز شدم و برایت دارویی میسازم که باردار شوی.

فاطیما  به فکر فرو رفته و ساکت است . او  این جمع خواهرانه را دوست دارد و  گفتگوی آلا و امل را نگاه میکند.

 نوال بعد از خوردن ناهار معده اش درد گرفته است . عادت داشت پدر معده را در آورد از جوانی هم همین طور بود( کمی هم به پیری های مادربزرگش شباهت دارد)

 از سمت راست :‌امل و فاطیما

فاطیما هنوز آن کلاهش را به سر دارد و سردش است،دارند با هم پچ پچ می کنند و در مورد موضوع جدی تصمیم گیری میکنند، معلوم نیست امل چه مشکلی پیدا کرده است                  

فاطیما هنوز هم برای دل خود نقاشی میکند و به حرفه ای و غیر حرفه ایش کاری ندارد. نتوانست نقاش شود فقط خوب خطی خطی میکند.     

آلا عاقبت پولدار نشد زیرا ولخرج و زیادی دست و دلباز است، اما توانست یک مغازه موادغذایی کنار خانه اش افتتاح کند.      

نوال از ترس دندانپزشکی و آمپول زدن ، همه دندانهایش افتاد و در وقت پیری هم به دکتر مراجعه نکرد تا دندان مصنوعی بگذارد.

عکس خانوادگی (بدون شرح)

از سمت راست : حمود پسر ارشد شیما، شوهر شیما، جسمود } برگرفته از اسم جاسم) پسر کهتر شیما، شیما

 فاطیما! این هم تجهیزات و سیستم کامپیوتری که هنوز علاقه وافری به آن دارد.

آن هدفونی که گرفته دستش ،‌انگار در حال میکس کردن چند فیلم خانوادگی است

فارغ التحصیلی امل در 50 سالگی

حقوقدان بودن نوال در 48 سالگی

بچه دار شدن آلا در 55 سالگی

جشن عروسی شیما در 42 سالگی



تاريخ : شنبه 2 دی1391 | 20:58 | نویسنده : کلاغ سیاه

امروز پس از سال ها که صدایت را شنیدم مثل سال ها پیش نه بغضم شکست و گریستم،نه زبانم باز شد و گفتم نه حتی تو را متعجب شدم،  انگار این اتفاق باید روزی می افتاد، روزی که تو با من صحبت کنی و آنقدر آرام و منطقی رفتنت را شرح دهی که من باورم شود تودیگر نیستی.

شاید برای اولین بار در عمرم با احساسم کنار آمدم... شاید برای اولین بار بود که هیچ احساسی نداشتم.

این توئی که امروز صبح سخن میگفت، تو نبودی کسی دیگر بود. کسی که مثل تو بود و نبود.

تو غریب بود، من غریبه بودم. تو آن نبودی که روزی دیده بودمش، با او حرف میزدم، برای او می نوشتم.

بعد از آن به هیچ چیز فکر نکردم، انگار من نبودم، زیرا من میگرید، من بغض میکند، من دلتنگ میشود، من حرف میزند و جواب میدهد.

برای من دنیا پایان نیافت اما تو پایان یافتی . پایان پایان پایان .



تاريخ : جمعه 24 آذر1391 | 17:1 | نویسنده : کلاغ سیاه

خدا بزرگ است جمله ای است که هر روز بیش از خیلی آن را به زبان آورده و به کار می برم.

خدا بزرگ است جمله ای است زیبا که همیشه به داد،لحظه های من رسیده است، وقتی خوب به این جمله فکر میکنم، می بینم چقدر راز درون آن نهفته است...

این جمله معانی زیادی به من می دهد تا برای دیگران بازگو کنم.

وقتی میخواهم بگویم " خداوند می داند چه کند‌"

وقتی میخواهم بگویم " خداوند را فراتر از وسعت ذهنت ببین"

وقتی میخواهم بگویم‌" خداوند میخواهد تو صبور باشی"

وقتی میخواهم بگویم " عاقبت دشواری ها پایان می یابد"

وقتی میخواهم بگویم‌" بگذار ببینم خداوند چه میخواهد"

وقتی میخواهم بگویم" بگذار فکر کنم‌"

وقتی میخواهم بگویم" به او ایمان دارم‌"

وقتی میخواهم بگویم‌: " خداوند مهربان است"

همین جمله " خدا بزرگ است"‌ را به کار می برم....

به راستی که او چقدر کبیرو اکبر است .



تاريخ : سه شنبه 21 آذر1391 | 18:17 | نویسنده : کلاغ سیاه


امل : من خوشحالم تولد عشقمه نوال جون...

نوال : با تشکر فراوان

امل: چون تو دوری مسیج دادم، اما پُز بده که چه مسیجی دادم بهت، کفایت میکنه این مسیج.

فاطیما: کمی خجالت بکشید، من اینجا دوستان عرب زبان دارم، باید به یه زبان دیگه ای صحبت میکردید تا کسی نفهمه، اما امل خانوم تو معلوم نیست چی میگی. نگاه کن ما نابغه ایم با این زبان زیبا .... فقط ماییم و ما.

امل: فاطیما فقط منم و من، بابا ترکیدم از خنده.

فاطیما: کو نوال؟ معلوم نیست کجاست؟ نوال خانوم بیا همراه ما باش.

امل: نوال و تولد و من نداریم، تونیستی، نوال داره پِز میده فردا تولدشه.

فاطیما: فردا روز تولد نوالِ، بذارین برقصیم برای نوال... دست بزنید، یالا برقصید، کِل کِل کِل واااااااای، بابا ما جشن داریم، زود امل خانم افتخار بده و برقص برای نوال، زود باش تو رو خدا.


امل: باشه جشن می گیریم.

فاطیما: با نوال تماس گرفتم ، گفتم من و امل جشن گرفتیم برات تو سایت، زود بیا. گفت الان میام.


بقیه این پست را در ادامه مطلب بخوانید!



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 10 آذر1391 | 22:42 | نویسنده : کلاغ سیاه

پس از گذشت یک سال و چندی ماه و چندین روز،دوست چندین ساله ام را در جایی که نه خاص بود و نه عام دیدم.

گفت : بی معرفت، کجایی؟

من : به به سلام ، چه عجب یادی از ما فقیر فقرا کردی؟‍!

گفت: اگر تو فقیری، پس من زیر خط فقرم.

گفتم: من صورتم رو با سیلی سرخ نگه داشته ام.

گفت: فکر کردم رژ گونه میزنی.

گفتم: کارم از این حرف ها گذشته ، اینقدر سیلی زدم که دیگر صورتم درد میکند، این روزها صورتم رو هم قایم میکنم.راستی چگونه است تو را دعوت به آبگوشت و نان سنگک داغی کنم و فقیری را از گرسنگی برهانم ؟

چیزی نگفت احتمالا پاسخ او در هفته های بعدی مشخص خواهد شد.


به هر صورت در یک فرصت مناسب و داشتن اوقات فراغت این فقیر زیر خط فقر به خانه این فقیر سیلی خورده دعوت به آبگوشت و نان سنگک داغ شد .





تاريخ : دوشنبه 29 آبان1391 | 15:31 | نویسنده : کلاغ سیاه

من خدایم را از هر نظر دوست دارم.

مادرم را وابسته و مهربانانه  دوست دارم.

خواهرانم را دوستانه، دلسوزانه دوست دارم.

او را عاشقانه و خودخواهانه دوست دارم.

پدرم را بزدلانه و نیازمندانه دوست دارم.

برادرانم را برادرانه دوست دارم.

فهیمه را خواهرانه دوست دارم.

آن را بی بهانه دوست دارم.

مادربزرگم را به خاطر خدا دوست دارم.

دیگر یادم نیست کسی را دوست داشته باشم هر چه هست احترام به دیگران است و بس و

احساسم نسبت به بقیه دیگران یا بی تفاوت بوده یا بیزاری بدون انتقام است.




تاريخ : یکشنبه 14 آبان1391 | 21:25 | نویسنده : کلاغ سیاه


از هرکس که تو را از من بگیرد بدم می آید.

و چه لذتی دارد برای من٬ این بیزار بودن از دیگران٬ توسط دوست داشتن تو ....

فرقی ندارد حیوان باشد یا انسان٬ جاندار باشد یا بی جان ٬ هر که باشد و هر چه باشد٬ اگر قرار است تو را از من بگیرد از او بیزار بیزارم ٬ بی هیچ ترحمی ٬ بی هیچ خلاقیتی٬ بی هیچ کاری٬‌بی هیچ احساسی ....


پی نوشت:

من : از کارت هم بدم میاد.

او : تو که از همه چی بدت میاد.

من : از هر کسی که تو رو از من بگیره بدم میاد٬ تعارف ندارم.




تاريخ : شنبه 22 مهر1391 | 22:16 | نویسنده : کلاغ سیاه

در محل کارم یک آقای کاشانی داریم که زیاد خاطره تعریف می کند.

و یک آقای امینی که دقیقا سن و سالش معلوم نیست و هنوز آثار بچگی در آن مشاهده می شود.

اوایل که به دفتر می آمد او را آقای امینی صدا میکردم٬ اما آنقدر کودکانه رفتار می کند که مجبور شدم او را امیرحسین خطاب کنم .

امروز هم مثل همیشه آقای کاشانی که سن و سال زیادی٬‌حتی زیادتر از پدرم دارد مشغول خاطره تعریف کردن به امیرحسین بود. البته قبل از آن به اتاقم آمد و خاطره ای تعریف کرد و خندید و من از آنجا که می خواستم به او بفهمانم به خاطره ات خوب گوش کردم بیهوده با او خندیدم.

آخر خاطره او به امیرحسین این بود که‌: کاش دوران مدرسه بازمیگشت٬ من همیشه به فرزندانم می گویم قدر این لحظه ها را خوب بدانید تا بعدا حسرت آن را نخورید.

صدای او بی کم و کاست به اتاق من منتقل می شد.نمی دانم چرا حس بدی به نظر او داشتم.

بلند و بی اختیار خطاب به او و امیرحسین گفتم: من اصلا قبول ندارم.

لنگ لنگان و با عصا به اتاقم وارد شد و گفت: چرا آخه؟‍‍!

گفتم: نمی توانم این مسیری که قبلا طی شده رو دوباره طی کنم٬ من منتظر آخرش هستم.

گفت: چرا زندگی زیباست٬ چرا منتظر آخرش هستی؟

گفتم: به هرحال هر انسانی که به دنیا می آید بایدمسیری را طی کند و به آخرش برسد٬ من مقداری از آن را طی کردم٬‌نمی دانم هم آخر چه موقع است٬ شاید الان که از این دفتر بیرون رفتم٬‌به آخر برسم. چطور می توانم مسیری که قبلا با هزار دردسر گذراندم را دوباره بگذرانم. مگر من کیستم که بتوانم دوبار زندگی کنم٬‌خداوند یکبار به من زندگی کردن را هدیه داد و نتوانستم و نمی توانم خوب قدم برداردم٬ دوباره آرزو کنم که کاش برگردم به کودکی؟! که باز گناه و باز غم و غصه؟!

اصلا چرا آرزو کنم که برگردم و لحظه ها را قدر بدانم ؟ بهتر نیست این مسیری که معلوم نیست چه مقدار از آن مانده را به بهترین وجه بگذارنیم ؟

حالا که در این راهیم و مابقی این زندگی که به ما داده شده را خوب بگذارنیم. گذشته پیشکش هر که خواست...

 

اینجا بود که مدیر وارد دفتر شد و همه اهالی دفتر مشغول کار خود شدند.



تاريخ : دوشنبه 3 مهر1391 | 22:37 | نویسنده : کلاغ سیاه
نگاهم به تو که افتاد

 دلم برای خودمان سوخت

همین ما پنج نفر

آیا تو خوشبختی خواهرم؟



تاريخ : یکشنبه 19 شهریور1391 | 17:13 | نویسنده : کلاغ سیاه

-          من خسته هستم....

-          ماساژ؟   

-           نه!

-          دوش؟!   

-            نه!

-          قرص؟!  

-             نه!

-          غذا؟!        

-          نه!

-          نشستن؟!  

-           - نه!

-          خوابیدن؟!  

-           نه!

-          پس چه ؟!

-          عشق فقط عشق



تاريخ : جمعه 6 مرداد1391 | 22:43 | نویسنده : کلاغ سیاه

داشتم سناریویی را تهیه و تنظيم می كردم.روزه بودم و سستی بر تن و جانم رخنه كرده بود.

ساعت 18:25 دقیقه بود.كار سناریو  تمام شد اما ساعت هیچ تكانی به خود نمیداد ، با خود می پرسيدم: زمان اینقدر كند می رود یا من از آنجا كه گرسنه ام فكر میكنم دارد كند می گذرد؟!

میدانستم برنامه ماه عسل ساعت 19:15 دقیقه آغاز می شود. مجبورا تلویزیون را روشن كرده وشبكه سه را باز گذاشتم. دیدم مجری برنامه دارد با احساسی مصنوعی سلام می دهد.

فهمیدم ساعت هم از بی غذایی توان تكان خوردن را از دست داده است. پس بی عروسی به ماه عسل رفتم. بی هیچ احساسی و بدون علاقه مشغول تماشای برنامه ماه عسل شدم.گاهی میان برنامه كمی تفكر،كمی تحمل،كمی حوصله به خرج دادم و برنامه را تا آخر دیدم .

نكته : از آنجا كه نام تفكر و تحمل را به كار بردم به دلیل ضعف برنامه نیست، به دلیل آنكه من علاقه چندان زیادی به تماشای تلویزیون ندارم.

سید علی موسوی را دعوت كرده بودند،‌شاعری تنها و خسته بود. شاید واژه های تنها و خسته آنقدر كلشیه ای شده اند كه انسان را یاد آدم های كه ادای تنهایی و خستگی را در می آورند ، بیاندازد.

اما این شاعر كه بارها اشعارش را جایی شنیده بودم و برایم گمنام بود ، این شاعر كه احساسی لطیف داشت به راستی خسته بود. از روزی كه دنیا آمده بود توان تكان خوردن و زندگی كردن را نداشت اما با این حال شاعر بود. راست گفتند: انسان های خسته و تنها شاعر می شوند.

بدبختی زیادی به همراه داشت، از بین 7 فرزند خودش بود كه اینگونه ناتوان در گوشه خانه كز كرده بود، طوری كه فقط دیوارهای خانه همدم و همسخنش بودند، به گونه ای كه برای كتاب خواندن برگ دوم كتاب را نمی توانست ورق بزند.

از تمام جسمش فقط انگشت شست دست راستش تكان می خورد و زبانش برای حرف زدن و چشمش برای مستقیم دیدن...

خواهرم برای تنهایی او گریست، من جدا از آنكه دلم برای او كبریت وار سوخت، برای پوچی بی حاصل خودم گریستم، برای اینكه با وجود این همه نعمت چقدر ناسپاسیم، چقدر بدیم، چقدر بد.....

برای سلامتی و تنهایی و خستگی سید علی موسوی همه دعا كنیم ، به قول مجری برنامه شاید نیاز به دعای دسته جمعی باشد تا خواسته ای استجابت شود.



تاريخ : شنبه 31 تیر1391 | 12:16 | نویسنده : کلاغ سیاه

گفتم: دنداني كه درد ميكند بايد كشيد و انداخت دور

كلاغي گفت: با خوني كه جاري مي شود چه ميكني؟

گفتم:  عاقبت بند مي آيد.

كلاغ بعدي گفت: با جاي خالي نبودنش چه ميكني؟

گفتم: عادت ميكنم.

كلاغ بعدي گفت: اگر بازهم درد داشت چه ميكني؟

گفتم: مسكن ميخورم آرام مي شود.

جاي خالي هر چيزي تحمل ميخواهد تا دوباره به زندگي بازگشت.



تاريخ : سه شنبه 20 تیر1391 | 23:4 | نویسنده : کلاغ سیاه

هميشه پس از گذشت چند روز،چند هفته يا حداكثر چند ماه و چند سال ،‌از تمام كساني كه از من گذشتند يا از آن ها گذشتم متنفر ميشدم به قدري كه اجازه نميدادم كوچكترين خاطره اي از ذهنم گذر كند، اما حالا كه از رفتن تو 6 سال ميگذرد مي بينم تو هيچ حس نفرتي درونم بيدار نكردي ، تو هنوز خاطراتت برايم شيرين است،‌هنوز دوستت دارم . هنوز قدر تو را مي دانم ، قدر رفتنت كه با رفتنت مرا بزرگ كردي ، تو كه هميشه دلت ميخواست من آدم بزرگي باشم.وجودت براي من نعمت بزرگي بود هر چند بودنت ، باقي نبود.

اين چند روز كه نتايج تلاش و كوششم را مي ديدم ياد تو مي افتادم، به اجبار تو را اينجا ، و در جمع حضور دوستان و ياران ياد كردم..



تاريخ : یکشنبه 10 اردیبهشت1391 | 22:44 | نویسنده : کلاغ سیاه

نمیدانی دیروز چقدر شیرین گریستم، نه از آن گریه هایی كه تو طاقت شنیدن و دیدنش را نداشته باشی، از آن گریه هایی كه راحت اشكت سرازیر میشد و بغض خفه ات نمیكرد، از آن گریه هایی كه صدا هم نداشت، از آن گریه هایی كه واقعا گریه بود.به حالِ بی حال خودم گریستم. به حال تنهایی خودم گریستم.

من آدم های بسیاری را می شناسم ، با خیلی ها حرف میزنم ، با پدر و مادرم زندگی میكنم ولی درونم پُر نیست، خالی ام ، با این همه مزاحم احساس تنهایی عجیبی میكنم. هیچكدام به درد زخم خالی ام نخورده اند. میخواهم آن ها را چه كنم؟

امروز رفتم تا رسیدم به چند افكار ناقابل و من ... چند سال آینده ام را به چشم دیدم.

من دیدم كه هیچكس را ندارم، نه پدر و مادرم ،‌نه خواهر و برادرم و نه حتی تو را... من فقط خدا را داشتم.

دلم به حال خودم سوخت كبریت وار،‌برای همین هم گریستم شاید دلم آرام میگرفت و كمی گرفت.



تاريخ : سه شنبه 2 اسفند1390 | 21:33 | نویسنده : کلاغ سیاه

ديدي آهنگ ها هميشه برايت خاطره مي سازند، آهنگ هايي كه برايم خاطره شده بودند را در پوشه اي جمع آوري كرده بودم و مدت هاست سراغي از شنيدن آنها نگرفته بودم. نمي دانم چه شد كه امروز يك به يك آن ها را شنيدم،‌تا نيمه ،‌تا اندكي... با بعضي از آن ها رقصيدم، بعضي هم مرا درست مي برد وسط خاطره هايي كه خيلي تلاش كرده بودم آن ها را فراموش كنم ، و بعضي درست بر نقطه ضعف حساس روحيه ام اثر گذاشتند.

نمي دانم بعد از آن دنبال چه ميگشتم،‌انگار چيزي يا كسي را گم كرده بودم. ياد خيلي از آدم ها افتادم،‌ياد كساني كه در مصيبت ها و دشواري هاي زندگي ام با من بودند،‌ياد كساني كه فقط دوست بودند و ياد كساني كه شعله عشق در دلم آتش زدند. به كجاها رفتم، در اين چند ساعت به زمين و زمان سر زدم.

چيزي مرا آزار مي داد، چيزي كه نمي دانستم چيست؟ چيزي مانند" دلم برايت تنگ شده است" چيزي مانند " دوستت دارم" چيزي مانند " يادت به خير"

نفهميدم چگونه شد كه بغضم بي اختيار تركيد و اشكم را قطراند.

دلم براي كسي تنگ شد كه برايش حرف بزنم، دلم كسي را مي خواست تا سرم را روي شانه اش قرار دهم و گريه كنم ، اما اينبار هم كسي نبود.

وقتي روبروي آينه ايستادم و چهره متغيير خود را ديدم، فهميدم امروز گذشت زمان مرا گرياند ،‌اگر نه امروز همه چيز آرام وكارها بر وفق مراد بود.




تاريخ : یکشنبه 16 بهمن1390 | 21:30 | نویسنده : کلاغ سیاه

سر كلاس بودیم، استاد در حال مقایسه كردن رابطه دانشجو (دانش آموز) با اساتید (معلمان و معلمین‌) و بالعكس این مسئله بود. او متكلم وحده بود و ما گوش به حرف های استاد سپرده بودیم

میگفت: آن زمان ، معلمان ما ، دانش آموزان را تنبیه بدنی میكردند و ...

دستم را بالا بردم ، پس از دریافت اجازه صحبت از استاد ،گفتم: استاد! وقتی دختر دبستانی بودم یك روز معلم مرا زد، من به مادرم خبر دادم، فردا مادرم آمد معلم را زد.

پس از بیان این جمله بحث به جایی كه خواهم گفت، كشید.

استاد گفت: تو اگر بنویسی،‌نویسنده خیلی خوبی میشوی.

پرسیدم: چرا؟

جمله ای كه بیان كردم را دوباره تكرار كرد و گفت: یك داستان را در چند جمله كوتاه بیان كردی، هم جمله ات زیبا بود، هم مفهوم را رساندی.

گفتم: بله من نوشتن را دوست دارم و ‌گاه گاهی می نویسم.

یادش به خیر ! زمانی كه من همیشه قلم به دست بودم، همیشه شعری تازه، نثری تازه و داستانی تازه...

یادش به خیر! وقتی شعری می سرودم با شوق، با ذوق، با انرژی غیرطبیعی از جا برمی خواستم و صدا میكردم: نوال ! امل! یه شعر تازه و من میخواندم و آن ها مرا تشویق میكردند.

از یاد نمی برم ! عمه و عموهایم دفتر شعر مرا دزدیدند و از بین بردند،‌ و من سرلج با آن ها باز شعر سرودم و برایشان خواندم و در دل به آن ها خندیدم كه حتی اگر دفتر مرا دزدیدید هرگز قادر نخواهید بود ذهن پر از واژه مرا،‌دل پراز احساس مرا بدزدید.

از یاد نمی برم! وقتی برای اولین بار پدرم اشعار مرا دید دفترم را با چنان خشمی به در و دیوار كوبید كه از او ترسیدم ، اما چنان فاصله پدر تا دفترم را با بی خیالی طی كردم كه گویا هیچ اتفاقی نیفتاده بود و البته جز آنكه دلم بشكند، چیزی اتفاق نیفتاد بل شعری تازه از این موضوع سرودم .

از یاد نمی برم! روزی داداشی به من گفت: نوشته هایت زیباست، هرگاه خواستی بنویس،‌مطمئن باش اولین كسی كه كتاب تو را تهیه می كند و می خواند منم.

و ... و ... و ...

 حالا روزهاست كه اندك اندك می نویسم، شايد هیچ وقتی برای خود ندارم و ذهنم درگیر چیزهایی است كه ناچیز از هزار چیز است و من قلم را در صندوقچه ام پنهان كرده ام و منتظر روزهای پیری هستم كه وظیفه ام از زندگی كردن و سخت كاركردن تمام شده است و دیگر برای خودم و تنها خودم خواهم زیست و نوشتن را دوباره آغاز خواهم كرد ... شاید هم فردا پیر شدم از كجا معلوم؟!



تاريخ : شنبه 26 آذر1390 | 21:29 | نویسنده : کلاغ سیاه

چند روز پیش كه یكی از دوستان قدیمی ام به خانه ما آمد و بعد گذشت دو روز كه به شهر خود بازگشت به نكته مهمی دست یافتم ، به چیزی كه ...

دوست من ،‌دوست خوبی است، اما دیگر فرشته نیست... شاید هم اصلا خوب نباشد، شاید از نظر شما هیچ است...

متوجه شدم  پدرم و مادرم چه زیاد او را تحویل می گیرند ، چه زیاد از او تعریف می كنند ،‌چقدر تمجید،‌چقدر تحسین، چقدر مهربانی،‌چقدر ...

من او راسال هاست كه می شناسم،‌ ولی پدر و مادرم تازه او را دیده بودند، من سال هاست كه با اخلاق او آشنایم ولی او آن كسی نبود كه پدر و مادرم میگفتند.

خلاصه دو روز فقط حرف از او بود و بود....

 كمی كه توجه كردم فهمیدم این یكی از آداب و خصلت های خانواده ام است:  كسی كه كوچكترین خوبی داشته باشد او را فرشته می نامند و كسی كه كوچكترین بدی داشته باشد او را ابلیس... همیشه عادت دارند خوبی یا بدی های كسی را بزرگ كنند ، آنقدر بزرگ تا عاقبت از نفس بیفتند و بتركند.

سپس به یاد خودم افتادم ، دیدم من فزرند همین پدر و مادرم و از این خصلت ارثی به یادگار برده ام، هرچند خیلی سعی كرده ام با این اخلاق منطقی و عاقلانه برخورد كنم.

 حالا همه این ها را گفتم كه برسم به تمام كسانی كه دوستشان داشتم ....

میخواستم بگویم : شما هم زیاد خوب نبودید، من بیهوده خوبی های شما را بزرگ كرده بودم .



  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ